استرس

-:حتما كار داشته تو مطب.سيا كه به درس خوندن احتياج نداره.اينم كه مي خونه از روي عشق و حالشه.
-:اره ديگه.اگه همون موقع جلوي خونوادش مي ايستاد و به جاي پزشكي،حسابداري مي خوند الان مجبور نبود با اين سنش دوباره بره سراغ درس و مشق.
معين با نيشخند گفت:يعني خيلي پير شده؟
-:اتفاقا اصلا سنش بهش نمياد.من اولا فكر مي كردم دوسه سالي از من بزرگتر ميشه.
-:لامصب جوون مونده.
نيكا با تعجب نگاهي به اطراف انداخت و گفت:خونه نمي ريم؟
-:نه.
-:كجا ميريم؟
-:يه جايي؟
-:كجا؟
-:نيكا نپرس به وقتش مي فهمي.
-:إ؟نمي شه كه.
-:ميشه.صبر كن.
**********
از شهر خارج مي شدند كه معين گوشه اي توقف كرد و از ماشين پياده شد.
نيكا نگاهي به اطراف انداخت و با ديدن ماشين سيامك پياده شد.
سارا هم پياده شد.همديگر را در اغوش گرفتند.
سيا گفت:احوال بهترين دوست من؟
-:امروز دانشگاه نيومدي!
-:داشتيم برنامه سفر مي ريختيم ديگه.تنها شما سوپريز نشدين كه اين خانم ما هم بايد سوپريز مي شد.
نيكا با تعجب گفت:سفر؟
سارا خنديد و گفت:معين چيزي بهش نگفتي؟
-:نه هنوز.
سارا گفت:نيكا جون داريم مي ريم شيراز.
نيكا لحظه اي گنگ نگاهش را به معين دوخت بعد به خود امد و گفت:شيراز؟
-:امتحانات تموم شده بود.اين مدتم خسته شدي.فكر كردم يه سفر لازمه تا سر حال شي.
نيكا بي توجه به ماشين هايي كه رد مي شدند در اغوش معين فرو رفت.
سيامك خنديد و گفت: هي خانم وسط خيابونه ها.مي خواي هنوز تو جاده نرفته به جاي شيراز بريم اداره پليس.
تا بياين ثابت كنين زن و شوهرين بيچاره شديم.
نيكا با خجالت از معين جدا شد.
معين دستش را دور شانه هايش حلقه كرد و گفت:تو كه بيچاره اي از اين بيچاره تر.
سارا نگاهي به ساعتش انداخت و گفت:بريم دير شد.منا منتظره مونه.
معين گفت:بريم.
همگي سوار ماشين شدند.
نيكا با هيجان گفت:وسايلمون چي؟
-:همشون صندوق عقبه.
-:خيلي ممنون معين.
-:كاري نكردم.هر دو مون به اين سفر احتياج داشتيم.
-:مامان چي؟
-:مامان ديروز رفته،ما هم زودتر بريم كه دير برسيم صداي منا در مياد!
-:معين منا....
معين كه نگراني او را درك مي كرد گفت:نگران نباش خانم.منا خيلي خواهر خوبيه. تو رو هم خيلي دوست داره. جند باري كه باهاش حرف زدي.محمد هم مثل مناست.مطمئنم خيلي زود باهوش دوست ميشي.
فقط حواست باشه وروجك دايي بلايي سرت نياره.مي دوني كه شهاب اتيش پاره هست.

بالاخره رسيدند...نيكا با استرس نگاهي به خانه ي خواهر شوهرش انداخت ....خانه اي بزرگ و سه طبقه اي .....در فكر فرو رفت...اگر او را به عنوان همسر معين نميپذيرفتند چي؟؟ اگه فكر ميكردند او از معين سو استفاده ميكند چي
-نيكاااا معين دستش را جلو ي صورت نيكا تكان داد و باز هم داد زد
-نيكااا كجايي؟؟
نيكا از جايش پريد و به معين نگاه كرد.....معين انگار فهميده چه اتفاقي افتاده گفت
-اي بااااابااا الكي استرس داري....عزيزم مطمئن باش باهات رفتار خوبي دارن....اگه نداشته باشن خودم ميكشمشون باشه؟؟؟
نيكا لبخندي زد و گفت باشه...
در باز شد و زني نسبتا زيبا با چشم هايي خاكستري و لب و دماغ معمولي و مردي بلند قد و هيكلي با چشم هايي سياه معمولي و دماغي بلند و زيبا و پوستي گندمي به سمتشان آمدند....نيكا با اضطراب به آن ها نگاه كرد.....سيامك و سارا و معين هم به سمتشان رفتند و مشغول خوش و بش شدند
-سلاام سارااااا...خدا نكشدت كجايي دختر؟ شنيدم رفتي شمال....خب ميومدي اينجا....ناگهان چشم منا به نيكا افتاد نيكا دستپاچه سري و تكان داد و به سمتش رفت....منا نگاهي به معين انداخت و دوباره به نيكا انداخت.....اخم هايش را رد هم كشيد...قلب نيكا تندتند ميتپيد....همانجا ايستاد...دو قدم با هم فاصله داشتند...منا پوزخندي زد و جدي تر به نيكا خيره شد....نيكا بزور آب دهنش را قورت داد و سرش را پايين انداخت.....اما ناگهان منا زد زير خنده و نيكا را در آغوش كشيد.....نيكا متعجب به هرسه نفر خيره شد آن ها هم ميخنديدند....نيكا همه چيز را از ياد برد و گفت
-باشه.....پس ميدونستين؟؟ نقشه كشيده بودين؟؟؟باشه كوه به كوه نميرسه آدم به آدم ميرسه....
منا لپ نيكا را كشيد و گفت
-قربونت برم.....ترسيدي؟؟ آخه معين زنگ زد گفت يكم سركارت بزاريم....واي خدا چه عروس خشكلي نسيبمون شد....
نيكا لبخندي زد و گفت
-چشاتون خشگل ميبينه....
در همين حين صداي پسر بچه اي راشنيد
-ماماااااااااااان....به كي ميگي قربونت برم؟؟ مامان ميخواي بازم؟؟؟
منا خندده اي كرد و گفت
-نه قربونت برم همون يه بار كردي پدرم دراومد...بيا با زن دايي آشنا شو....نيكا با خنده نگاهي به چشم هاي مشكي پسرك انداخت....
-سلام عزيزم...بيا بغل خاله..
پسرك خنده اي كرد و گفت
-نميخوام....
**************
همه وارد خانه شدند و روي مبل ها نشستند....منا وارد آشپزخانه شد و گفت
-خب تعريف كنيد...چه خبر؟؟نميدونيد وقتي فهميدم مياين چقد خوشحال شدم...
سارا خميازه اي كشيد و گفت
-اوووووه اون موقع خوشحال شدي چند روز بعدش ميبينيم هنوزم خوشحالي يا نه!!
محمد شوهر منا گفت
-نه بابا سارا خانوم اين چه حرفيه؟؟والله راستش وقتي به مناخانوم گفتم شما همتون مياين چشاش گرد شد و نيشش تا بناگوش باز شد....همون لحظه فكر كردم سكته رو زده....
معين خنده اي كردوگفت
-امان از دست خواهرگرامي ام....نميدوني هرروز كه ميخوابم به جون مامان بزرگم قسم هي برات دعااااا ميكنم....اگه الان ميبيني زنده اي و سلامت بخاطر همين دعاهاست ها!!
منا از آشپزخانه جيغ زد
-معييين بخداا ميكشمت....
همه خنديدند و معين با درماندگي گفت
-از اين به بعد به جون من دعا كنيد....
منا با سيني چايي بدست وارد جمعشان شد....
-نيكا جان.....چرا حرف نميزني؟؟ معين كه ميگفت از بس شيطونه يه ديقه يه جا نميشينه!!
نيكا تك صرفه اي كرد و گفت
-راستش امروز يكم خسته ام انشالله از فردا شروع ميكنم....سارا خنده اي كرد و گفت
-واي ترخدااااا....نميدونيد اين زوج چقد مارو عذاب دادن....توروخدا دوروز يه جا بشين ما استراحتمونو كنيم....راستي اين شهاب كوش؟؟؟ شهاااااب خااااله
منا آهي كشيد و گفت
-نه ترخداااا صداش نكن....بزار همون كارتونشو نيگا كنه....نميدوني چي از دستش ميكشييييم....
محمد سري تكان داد و گفت
-آره بااباااا....هر روز ااگه پوست از سرمون نكنه نميتونه زنده بمونه....
معين خنده اي كرد و گفت
-خب به زن داييش رفته....
سيامك كه تا آن لحظه ساكت بود لب باز كرد و گفت
-نه معين جان....نيكا رو الكي محكومش نكن....نيكا كه از قصد نميكنه...ولي اين شهاب در به در شدههههه....
معين حرفي نزد و به سيامك خيره شد.....سيامك خيلي تغيير كرده بود....خيلي.......
نيكا دست هايش را بهم كوفت و گفت
-آفرين....بالاخره يكي پيدا شد طرفداريمو بكنه.....سارا قربون شوهرت بري ايشالله....
سارا مشتي به بازوي سيامك زد و گفت
-ايششش من قربون اين بچه سوسوووول؟/عمرا....راستي مهديه خانوم كوش؟؟
معين گفت
-رفته خوابيده...مثه اينكه سرش درد ميكرد.....
منا سري تكان داد و گفت
-خب بچه ها فردا بريم كجا؟؟؟؟؟
نيكا زود تند سريع جواب داد
-حافــــــــظيه!
همه با اين نظر موافقط كردند و مشغول گفت و گو درباره ي مسائل ديگه شدند....
معين دستش را در دست گرفت و نيكا را به خود نزديك تر كرد.
وارد حافظيه شدند.بر مزار حافظ رفتند.
منا ديوان حافظش را بيرون اورد و براي همه فال گرفت.
نيكا با ارامش خود را در اغوش معين جا داده بود.
سارا و سيا ناراحت بودند و به هم خيره شده بودند.
معين براي ان ها ناراحت بود.نيكا حق داشت.زندگي اون دوتا بايد با هم مي بود.
اصلا زندگي خودشون چي؟ نيكا ومعين چي؟ مي تونستن با هم باشن تا اخر؟
بايد با سارا حرف مي زد.
با صداي نيكا به خود امد:معين كجايي؟
-:همين جام عزيزم.
-:بريم؟
-:بريم.
نگاهي به اطراف انداخت بچه ها از انها دور شده بودند.
نيكا كنارش بود و به او خيره شده بود.ناخوداگاه بوسه اي بر لبانش زد و گفت:بريم.
به همراه نيكا به دنبال بقيه رفتند.
-:نيكا؟
-:بله؟
-:به نظرت سارا و سيا چيكار مي كنن؟
-:نمي دونم.كاش مي تونستيم كمكشون كنيم.

*********

-:هي نيكا.
نيكا كه رو به روي تلويزيون نشسته بود و مشغول تماشا بود گفت:چيه؟
-:بيا بريم بيرون.
-:همه خوابن
-:خواب باشن.ما به ديگرون چيكار داريم؟
نيكا با تعجب گفت:يعني دوتايي بريم؟
-:حق نداريم با هم بريم؟مي خوام با زنم برم بيرون.پاشو زود اماده شو.
نيكا نگاهي به صورت خوشحال معين انداخت و گفت:باشه.

دقايقي بعد هر دو اماده از خانه خارج شدند.
معين نگاهي به اطراف انداخت و گفت:فالوده شيرازي دوست داري؟
نيكا با هيجان دستهاش و بهم كوبيد و گفت:خيلي.
-:پس بريم.اولين فالوده بعد از ازدواجمون و بخوريم.
نيكا ريز خنديد و گفت:بريم.

*********
-:واي خيلي خوردم
معين با لبخند نگاهش كرد و گفت:كجا بريم؟
-:هر جا شما بگي...
-:بريم شاهچراغ.
-:بزن بريم اقا.


**********
معين كنارش ايستاد و گفت:چي خواستي؟
نيكا با حواس پرتي به طرفش برگشت و گفت:هان؟
-:ميگم چي خواستي؟چي نذر كردي؟
-:خواستم تا اخر عمرم كنارم باشي.
معين با خوشحالي گفت:مي دوني من چي خواستم؟
ادامه مطلب
نوشته شده توسط عاشق | ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۲۸:۴۹ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |